|
هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم عمری به شیرینی غزل خوان تو باشم با من اگر پیمان نگه داری به یاری من تا نفس دارم به پیمان تو باشم تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای من دوست می دارم که حیران تو باشم حیران چشمان تو بودن رستگاری است بگذار تا حیران چشمان تو باشم.
باد پیچید در ترانه ی برگ برگ،لرزید از بهانه ی باد هر کجا برگ خشک بود،افتاد باغ نالید و گفت: "باد،مباد !" در شگفتم،گناه باد چه بود؟ برگ،خشکیده بود،باد ربود، باد،هرگز نبود دشمن برگ مردن برگ،دست باد نبود. زندگی ذره ذره میکاهد خشک و پژمرده میکند چون برگ مرگ،ناگاه می برد چون باد، زندگی کرده دشمنی،یا مرگ؟ برگ خشکم به شاخسار وجود، تا کی آن باد سرد،سر برسد. تو هم ای دوست،ذره ذره مکش! تا نخواهم که زودتر برسد!
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی،روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد. گل داد سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود ،دانه ها ترکیدند ،انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی ست انار دلت ترک بخورد.
به یادت داغ بر دل مینشانم ز دیده خون به دامن میفشانم چو نی گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش میکشانم به یادت ای چراغ روشن من ز داغ دل بسوزد دامن من ز بس در دل گل یادت شکوفاست گرفته بوی گل پیراهن من همه شب خواب بینم خواب دیدار دلی دارم دلی بی تاب دیدار تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تاب دوری و نه تاب دیدار سری داریم و سودای غم تو پری داریم و پروای غم تو غمت از هر چه شادی دلگشاتر دلی داریم و دریای غم تو
به دریا شکوه بردم از شب دشت وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش سری می زد به سنگ و باز می گشت
عشق تو به تار و پودم بسته ست بی روی تو درهای جهانم بسته ست از دست تو خواهم که بر آرم فریاد در پیش نگاه تو زبانم بسته ست.
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اینت ندانم. وگر -هر لحظه- رنگی تازه گیری، به غیر از زهر شیرینت نخوانم. تو زهری،زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی،که شور هستی از توست. شراب جام خورشیدی،که جان را نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست. به آسانی، مرا از من ربودی درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند:دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما نوش داروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدائی می گدازد از آن شادم که در هنگامه ی درد، غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد: مرا مهر تو در دل جاودانیست. وگر عمرم به ناکامی سرآید تورا دارم که،مرگم زندگانیست.
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم دمار از من برآوردی نمیگويی برآوردم رخت میديدم و جامی هلالی باز میخوردم نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
عمر،پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از اینهمه پاییز و بهار نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار. چه کند با رخ پژمرده ی من گل به چمن؟ چه کند با دل افسرده ی من لاله به باغ؟ من،چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟ عمر،پا بر دل من می نهد و می گذرد، می برد مژده ی آزادی زندانی را. زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد، سحری جلوه کند این شب ظلمانی را. پنجه ی مرگ گرفته ست گریبان امید شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش روح آزرده ی من می رمد از بوی بهار بی تو خاریست به دل خنده ی فروردینش! عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد، کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان، سینه ام پر شده از ناله ی غمهای غریب! دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار، به خدا بی رخ معشوق گناه است،گناه! آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق، به هم آمیزد ناگه،دوتبسم،دو نگاه!
|
About![]()
برای بهترین آغاز
Home
|