تبليغاتX
لبخند

لبخند

 

هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم 

عمری به شیرینی غزل خوان تو باشم  

 

با من اگر پیمان نگه داری به یاری 

من تا نفس دارم به پیمان تو باشم 

 

عشق تو شد فرمانروای هستی من 

تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم 

 

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای 

من دوست می دارم که حیران تو باشم 

 

حیران چشمان تو بودن رستگاری است 

بگذار تا حیران چشمان تو باشم.

 بارون اشک خداست 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت11:45توسط وحیده کاظمی | |

 

باد پیچید در ترانه ی برگ

برگ،لرزید از بهانه ی باد

هر کجا برگ خشک بود،افتاد

باغ نالید و گفت:

"باد،مباد !"

 

در شگفتم،گناه باد چه بود؟

برگ،خشکیده بود،باد ربود،

باد،هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ،دست باد نبود.

 

زندگی ذره ذره میکاهد

خشک و پژمرده میکند چون برگ

مرگ،ناگاه می برد چون باد،

زندگی کرده دشمنی،یا مرگ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود،

تا کی آن باد سرد،سر برسد.

تو هم ای دوست،ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد!

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت12:35توسط وحیده کاظمی | |

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود،

روی نیمکتی چوبی،روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو
قشنگ
ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.


چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد،

کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…

عکس وبلاگ 11

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت11:37توسط وحیده کاظمی | |

 

لیلی زیر درخت انار نشست،

درخت انار عاشق شد.

 گل داد سرخ سرخ.

گل ها انار شد، داغ داغ.

هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود ،دانه ها ترکیدند ،انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.

کافی ست انار دلت ترک بخورد.

شمع و عشق و قلب --- عکس زیبا از شمع هایی که شکل قلب را درست کرده اند

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت16:4توسط وحیده کاظمی | |

 

به یادت داغ بر دل مینشانم

ز دیده خون به دامن میفشانم

 

چو نی گر نالم از سوز جدایی

نیستان را به آتش میکشانم

 

به یادت ای چراغ روشن من

ز داغ دل بسوزد دامن من

 

ز بس در دل گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گل پیراهن من

 

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلی دارم دلی بی تاب دیدار

 

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار

 

سری داریم و سودای غم تو

پری داریم و پروای غم تو

 

غمت از هر چه شادی دلگشاتر

دلی داریم و دریای غم تو 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت16:0توسط وحیده کاظمی | |

 

به دریا شکوه بردم از شب دشت

وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز می گشت

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت11:0توسط وحیده کاظمی | |

 

عشق تو به تار و پودم بسته ست

بی روی تو درهای جهانم بسته ست

از دست تو خواهم که بر آرم فریاد

در پیش نگاه تو زبانم بسته ست.

need4download.blogfa.com

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت11:56توسط وحیده کاظمی | |

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم.

وگر -هر لحظه- رنگی تازه گیری،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

 

تو زهری،زهر گرم سینه سوزی،

تو شیرینی،که شور هستی از توست.

شراب جام خورشیدی،که جان را

نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست.

 

به آسانی، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

 

بسی گفتند:دل از عشق برگیر!

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوش داروست!

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود،

تنم را در جدائی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد،

غمی شیرین دلم را می نوازد.

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد:

مرا مهر تو در دل جاودانیست.

وگر عمرم به ناکامی سرآید

تورا دارم که،مرگم زندگانیست.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت14:28توسط وحیده کاظمی | |

 

مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم 

تو را می‌بينم و ميلم زيادت می‌شود هر دم



به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری      

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم



نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی       

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم



ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم       

که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم



فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی       

دمار از من برآوردی نمی‌گويی برآوردم



شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز می‌جستم       

رخت می‌ديدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت       

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بينم چه باک از خصم دم سردم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت10:24توسط وحیده کاظمی | |

 

عمر،پا بر دل من می نهد و می گذرد

خسته شد چشم من از اینهمه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر

در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار.

 

چه کند با رخ پژمرده ی من گل به چمن؟

چه کند با دل افسرده ی من لاله به باغ؟

من،چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک

وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

 

عمر،پا بر دل من می نهد و می گذرد،

می برد مژده ی آزادی زندانی را.

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد،

سحری جلوه کند این شب ظلمانی را.

 

پنجه ی مرگ گرفته ست گریبان امید

شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح آزرده ی من می رمد از بوی بهار

بی تو خاریست به دل خنده ی فروردینش!

 

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد،

کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب!

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان،

سینه ام پر شده از ناله ی غمهای غریب!

 

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار،

به خدا بی رخ معشوق گناه است،گناه!

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق،

به هم آمیزد ناگه،دوتبسم،دو نگاه!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت11:28توسط وحیده کاظمی | |